خرید بک لینک

درباره سایت

بازگشت لطفعلی خان زند

آخرین مطالب

امکانات وب

فارست گفت خان بارها از خود شما شنیده ام که هیچ بنده ایی نمی تواند لحظه مرگش را پیش بینی کند اکنون چه شده که خود شما این جمله را فراموش کرده ائید؟ خان زند گفت هم اکنون نیز همین را می گویم ولی من فردی عقلمندم و با خود می گویم که اگر با توجه به بیماری من اراده خداوندی بر فوت زود هنگامم قرار گرفت دیگر نصایح تو برای من چه اثری خواهد داشت؟ فارست چیزی نگفت و سرش را به پائین انداخت و آه کشید ، لطفعلی خان پس از چند لحظه سکوت گفت حکیم ایتان تکلیف جانشینی من چه می شود؟ ابراهیم بسیار کوچک است تو نیز ایرانی نیستی و مردم به عنوان شاه قبولت نخواهند کرد پس بعد از من چه کسی می خواهد این کشور را اداره کند؟ فارست گفت شخصی عهده دار کفالت حکومت خواهد شد تا زمانی که خانزاده ابراهیم بزرگ شود و از آنپس خود ایشان ایران را اداره خواهند کرد ، خان زند گفت آن شخص که خواهد بود؟ فارست سکوت کرد و چیزی نگفت ، خان زند گفت چرا ساکتی؟ مگر نمی خواهی به ابراهیم در این کار کمک کنی؟ فارست گفت نمی شود خان من نمی توانم در امر سلطنت و حکومت مشاور اصلی خانزاده باشم زیرا همانطور که گفتید مردم ایران به شاهی که مشاور اصلی اش یک فرنگی باشد سر اطاعت فرود نخواهند آورد اینکه می بینید من را در کنار شما قبول کرده اند دلیلش این است که می دانند من همکاری ام را با شما از زمانی آغاز کرده ام که هیچ قدرتی در این کشور نداشته ائید و من نفعی در این همکاری نداشته ام ولی همکاری با خانزاده ابراهیم حکایتی دیگر دارد زیرا که خانزاده بلافاصله بعد از شما شاه ایران خواهند بود و اولین شکّی که این مردم در مورد مشاور شدن من برای ایشان خواهند کرد این است که من در پی کسب منافعی از این راه هستم ، خان زند گفت پس به نظر تو چه کسی می تواند مشاور اصلی ابراهیم باشد؟ فارست گفت به عقیده من ایرج می تواند بهترین گزینه باشد او از من نیز به شما دلسوزتر و وفادارتر است شجاع است و عاقل و البته بسیار باهوش ، خان زند گفت احسنت حکیم ایتان من نیز وقتی که تو گفتی به این دلایل نمی توانی مشاور اصلی ابراهیم باشی به فکر ایرج افتادم هر چند که او خیلی جوان است ، فارست گفت البته اگر قدری سن و سالش بیشتر بود بهتر بود ولی چندان هم مهم نیست زیرا که با وجود کم بودن سن بسیار لایق است و شما از این بابت نباید هیچ نگرانی به خود راه دهید ، خان زند چند دقیقه ایی سکوت کرد و با لحنی آکنده از درد گفت حکیم ایتان حالم هیچ خوب نیست درد تمام بدنم را فرا گرفته است آخر این چه بیماری است که به جان من افتاده؟ فارست که بسیار احتمال می داد خان زند به بیماری فتق مبتلا شده باشد گفت من هنوز هم امیدوارم که خداوند شما را شفا دهد ، خان شما مردی قوی و با اراده هستید نباید در برابر یک بیماری ساده اینقدر ضعیف باشید من و شما از تنگناهای بسیار بزرگتر از این عبور کرده ائیم به لطف خدا امیدوار بوده و استراحت کنید انشاالله فردا صبح که برخیزید حالتان قدری بهتر خواهد شد ، فارست احساس عجیبی داشت گویی که چیزی را در وجودش گم کرده بود نگاهی به اطرافش کرد و هر آنچه را که در آن محیط مشاهده می کرد را به نوعی با خویش بیگانه می دید حتّی خیمه لطفعلی خان نیز در برابر دیدگانش با روندی کند نا آشنا و نا آشناتر میشد ، خوب که دقّت کرد دید تمامی افراد حاضر در اردوگاه به خواب رفته اند یاد داستان اصحاب کهف افتاد یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ همان موقع صدایی آشنا شنید که با زبان فصیح انگلیسی و با لهجه مادری فارست او را صدا می زند و می گوید ایتان فارست عبد صالح هستم من را بخاطر می آوری؟ فارست بازگشت و همان پیرمرد عجیبی را که در سفرش به لرستان در شبی ملاقاتی با او داشت را دید و گفت عبد صالح تو هستی؟ از دیدنت بسیار خوشحالم ، عبد صالح نزدیکتر آمد و دستش را بر روی شانه فارست گذاشت و گفت سلام بر تو ، فارست گفت عذر خواهی می کنم من باید زودتر به تو سلام می کردم سلام بر تو ، عبد صالح گفت بنشین قدری صحبت کنیم و سپس زیر اندازی را بر روی خاک پهن کرد و با دست به فارست اشاره کرد که بنشیند و فارست نیز نشست ، عبد صالح نگاهی به اطراف کرد و گفت می بینی همه بخواب رفته اند و سپس خود نیز در کنار فارست نشست و دستش را بر روی زانوی فارست گذاشت و گفت خوب دوست من تعریف کن که در این مدّت که من را ندیده ایی چه اتفاقاتی برایت افتاده است؟ فارست گفت فکر می کنم که شما باید از همه چیز اطلاع داشته باشی ، عبد صالح گفت آری من از همه چیز اطلاع دارم و دقیقا" می دانم که در این مدّت چه بر تو گذشته است ولی می خواهم از خودت بشنوم که آیا اکنون به هدفت رسیده ایی؟ آیا منظورت از این سفر پر مخاطره و سخت که انجام داده ایی حاصل شده است؟ فارست گفت من نمی دانم که این سفر و تغییراتی که به دلیل آن در تاریخ رخ خواهد داد چه میزان اثر مثبت و یا منفی در زندگی مردم زمین خواهد گذاشت ولی امیدوارم که تغییرات بسیار مثبت و محسوس باشند ، عبد صالح گفت بله همینطور است و من به تو تبریک می گویم زیرا که تو توانستی به اذن خداوند تبارک و تعالی در تاریخ تغییرات زیادی ایجاد کنی ، فارست گفت عبد صالح من می دانم که هیچ اتفاقی نمی افتد مگر اینکه اراده خداوندی بر وقوعش محقق شده باشد به من بگو چرا خداوند خواست که این تغییرات بوجود بیاید؟ عبد صالح گفت چون و چرا کردن در کار خالق یکتا برازنده مخلوق نیست تو فقط خوشحال باش که وسیله اجرای امر خداوندی بوده ایی ، فارست گفت عبد صالح تو میتوانی به من بگویی که این سفر چه تغییراتی در تاریخ ایجاد خواهد کرد؟ عبد صالح گفت بیانش وصف ناشدنی است ولی چند شمّه اش را به تو می گویم ، شاید در تاریخ خوانده باشی که جانشین آغا محمد خان یعنی فتحعلی شاه قاجار اسبی را به عنوان پیشکش برای ناپلئون بناپارات فرمانروای فرانسه می فرستد؟ فارست گفت بله خوانده ام ، عبد صالح گفت آن اسب یکی از بهترین اسبهای تاریخ جهان بوده یعنی با اسب همین دوست تو لطفعلی خان زند که نامش غرّان است برابری می کرده و این اسب ناپلئون را از بسیاری خطرات نجات می دهد و با مرگ آغا محمد خان و برادر زاده اش دیگر چنین هدیه ایی برای ناپلئون ارسال نمی شود و او قبل از آنکه فرصت حمله به روسیه را پیدا کند در یکی از جنگهایش بدست سربازان انگلیسی کشته می شود و این فقط یکی از تغییراتی است که سفر تو در تاریخ ایجاد کرده است ، مورد دیگری که می توانم برایت شرح دهم این است که همین اسب لطفعلی خان که قرار بود در جریان محاصره و دستگیری او در بم کشته شود بدلیل تغییر مسیر تاریخ زنده ماند و اینک همانطور که خودت می بینی در همین اردوگاه حضور دارد ، از نسل این اسب گلّه های اسب های اصیل در این سرزمین شکل خواهند گرفت و پرورش اینگونه اسبها برای بسیاری از مردم ممر درآمد هنگفتی خواهد شد و این یعنی همین افراد که قرار بوده اشخاصی فقیر باشند تبدیل به افرادی توانگر خواهند شد و تو خودت بهتر می دانی که تاثیر زندگی یک فرد توانگر در زندگی دیگران بسیار بیشتر از یک فرد فقیر است ، یک مورد دیگر از تاثیر سفر تو در زمان را نیز برایت می گویم و آن این است که یکی از افسران ارتش ناپلئون که قرار بوده در حمله او به روسیه کشته شود به دلیل اینکه دیگر چنین حمله ایی صورت نخواهد گرفت زنده می ماند و بعدها به آلمان سفر می کند و در آنجا و در طی یک دوئل یکی از اجداد شخصی به نام رابرت اوپنهایمر را که سازنده بمب های اتمی مورد استفاده در جنگ جهانی دوّم توسط آمریکا بر علیه ژاپن بوده است را می کشد و لذا دیگر این شخص نیز بدنیا نخواهد آمد تا بمب اتمی بسازد ، ایتان فارست از اینگونه مثالها بسیار زیاد است و تو باید بدانی که توضیح همه اتفاقاتی که سفر تو سبب بروز یا عدم بروزشان شده در این فرصت دیدار من و تو امکانپذیر نیست ولی تو دلخوش باش که برآیند کلّی سفرت بسیار مثبت بوده است ، فارست گفت عبد صالح چرا من چنین احساسی دارم؟ حس می کنم که دیگر به این محیط تعلّق ندارم حس می کنم که خان زند دیگر برایم یک دوست نزدیک نیست و تنها یک شخصیت تاریخی مورد احترام است حس می کنم این لباسها که مدّتهاست بر تن دارم برایم غریبه اند حس می کنم هر چیزی که در اطرافم است برایم عجیب و غریبه شده است ، عبد صالح چند ثانیه ایی سکوت کرد و سپس دستی بر سر فارست کشید و آنگاه گفت ایتان فارست علّتش این است که دیگر زمان بازگشت تو فرا رسیده تو به این زمان تعلق نداری و باید که به زمان خودت بازگردی این سفر باعث نشده که هیچ یک از اجداد تو آسیبی ببینند و همینطور بسیاری از کسانی که تو قبل از سفرت به آنها عشق می ورزیدی یا علاقه داشتی نه خودشان و نه هیچیک از اجدادشان از این سفر آسیبی ندیده اند لذا تو وقتی که به زمان خودت بازگردی بعضی از آن اشخاص را دوباره خواهی دید و این بزرگترین پاداش برای توست که بتوانی نگار را دوباره ببینی هر چند آن نگار با نگاری که تو می شناختی تفاوتهایی خواهد داشت البته این تفاوتها تاثیری در میزان عشق شما دو نفر به یکدیگر نخواهند داشت ، فارست گفت مگر نگار من را دوست داشت؟ عبد صالح گفت آری او بسیار تو را دوست می داشت و عاشقت بود و شاید اگر تو این را می دانستی به این سفر نمی آمدی ولی به هر حال تقدیر چنان بوده که تو بار دیگر او را ببینی ، فارست گفت عبد صالح جینین چه؟ آیا او را هم دوباره می توانم ببینم؟ عبد صالح گفت خیر او را دیگر نمی توانی ببینی ، تو به همان سالی که سفرت را از آنجا آغاز کرده بودی باز خواهی گشت و تقریبا" همه چیز ر دچار تغییر خواهی دید ، فارست گفت امّا عبد صالح وسیله ایی که من با آن به این سفر آمده بودم نابود شده است و در اینجا نیز امکانات ساخت مجدد آن وجود ندارد چگونه من می توانم به زمان خودم بازگردم؟ عبد صالح گفت برای بازگشتت نیازی به آن وسیله نیست تو برای شکستن دیوار زمان از آن وسیله استفاده کرده بودی در حالی که راههای دیگری نیز برای عبور از این دیوار وجود دارند ، فارست گفت چه راههایی؟ عبد صالح گفت من تو را بازخواهم گردانید و تو نباید از این بابت دغدغه ایی داشته باشی اکنون برخیز و برو با دوستت وداع کن ، فارست نیز از جایش برخاست و به سمت خیمه خان زند رفت ، وقتی که وارد شد دید جوان زندی به آرامی خوابیده است ، فارست به سمت خان زند رفت و دستش را در دست گرفت چقدر این دست سرد بود انگشتش را بر نبض گلوی لطفعلی خان گذاشت و دیگر مطمئن شد که آن بزرگمرد دلیر دیگر نفس نمی کشد از شدّت اندوه نمی دانست چه باید بکند روانداز شاه جوانمرگ را بر صورتش کشید و از خیمه خارج شد ، عبد صالح بر در خیمه منتظر او بود و گفت ایتان فارست اگر می خواهی گریه کنی اشکالی ندارد ، فارست گفت به چه چیز گریه کنم؟ به ناکامی این جوان که اینهمه تلاش کرد و مصیبت کشید ولی نتوانست دوباره خود را بر روی تخت پادشاهی ببیند یا به خودم که نمی دانم چه بر سرم خواهد آمد؟ عبد صالح گفت به هر چه که می خواهی گریه کن ایتان فارست گریه گاهی برای یک مرد لازم است تو فقط گریه کن و فارست گریست و بسیار تلخ هم گریست و سرانجام گریه اش تمام شد و با دستمالی صورتش را خشک کرد و گفت عبد صالح فکر می کنم تو می خواهی من را به جایی ببری پس برویم ، عبد صالح به فارست اشاره کرد که به دنبالش برود و فارست نیز اطاعت کرد و همراهش رفت ، پس از مدّتی آن دو به کنار چاهی با دهانه فراخ رسیدند و عبد صالح گفت ایتان فارست به داخل این چاه نگاه کن و به من بگو چه می بینی؟ فارست اندکی به جلو خم شد تا بداخل چاه نگاهی بیاندازد که ضربه دست عبد صالح را بر پشت خود احساس کرد و بداخل چاه سقوط کرد ، فارست یک لحظه احساس کرد که دیگر زمان مرگش فرا رسیده و با سقوط به داخل چاه خواهد مرد ولی ناگهان خود را در میان فضای لایتناهی در حال پرواز دید و احساس سرمایی عجیب و وصف ناشدنی کرد و بیهوش شد ...

ایتان ایتان چشمانت را بازکن ، فارست چشمانش را بزحمت باز کرد و چهره آشنای زنی را در لباسی که زنان روستایی کشورش در قرن نوزدهم می پوشیدند دید که با زبان انگلیسی با او صحبت می کند و می خواهد که فارست چشمانش را باز کند ، فارست گفت نگار این تو هستی؟ آن زن گفت آه ایتان چه بر سرت آمده است؟ نگار دیگر کیست؟ من هستم کلارا امّا چقدر این نامی که بر زبان آوردی همین نگار را می گویم چقدر این نام برایم آشنا است ، حالت خوب است همسایه ها تو را در کنار دریاچه پیدا کرده بودند خوب شد که خوراک خرسها نشده بودی آخر تو در کنار دریاچه چه می کردی؟ فارست از جایش برخاست و نشست و نگاهی به اطراف کرد و گفت نگار حال تو خوب است؟ زن جوان گفت حال من خوب است ولی مطمئن هستم که حال تو خوب نیست و ضمنا" من نگار نیستم نام من کلارا است و متاسفانه همسر تو می باشم فکر می کنم دکتر آدامز باید تو را ببیند ، فارست گفت اینجا کجاست؟ کلارا گفت اینجا خانه ما است ، فارست گفت خانه ما کجا است؟ کدام شهر ؟ کدام ایالت؟ کدام کشور؟ کلارا گفت ایتان ما در شهر زندگی نمی کنیم اینجا ما در مزرعه خودمان در نزدیکی رودخانه سرخپوستها و در ایالت میشیگان و در کشور ایالات متحده آمریکا زندگی می کنیم؟ فارست گفت چه سالی است؟ کلارا گفت سال 2012 حالا اگر سوالات احمقانه ات تمام شد برخیز فکر می کنم اگر به حمام بروی حالت بهتر خواهد شد ...

پدر سایمون چه کنم با ایتان؟ هفته هاست که هر روز ساعت ها از وقتش را در کتابخانه می گذراند خیلی کم آب و غذا می خورد اصلاح نمی کند به کولی های دربدر می ماند حرفهای عجیب می زند می گوید از سفر زمان آمده به من می گوید نامت نگار است و ایرانی هستی و مسلمانی ، پدر سایمون چه کنم؟ کشیش پیر سری تکان داد و گفت چه بگویم دخترم؟ شاید در زمانی که گم شده بوده سرش ضربه خورده ، کلارا گفت خیر پدر دکتر او را معاینه کرد و گفت جسمش کاملا" سالم است این روحش است که بیمار است و از دکتر هم کاری برای درمانش بر نمی آید مگر شما روحش را درمان کنید ، کشیش گفت دخترم او که رفتار ناهنجاری ندارد گناهی مرتکب نمی شود تا او را نصیحت کنم بگذار مدّتی به حال خودش باشد به خواست خداوند بزودی معالجه خواهد شد ولی به او بگو سری به من بزند ببینم چه می گوید ...

ایتان کلارا به من گفته که تو مدّتها است که تن به کار نمی دهی و همه زحمات مزرعه بر دوش او افتاده است و همه وقت خودت را در کتابخانه یا با صحبت با معلم دهکده می گذرانی ، او می گوید تو هیچکس را نمی شناسی حتّی او را هم نمی شناسی و بجای کلارا نگار صدایش می کنی و در خواب با زنی به نام نسرین صحبت می کنی و حتّی این صحبت گاهی به زبانی است که او نمی فهمد بگو ببینم تو من را هم نمی شناسی؟ آن چه زبانی است که تو با آن صحبت می کنی؟ معلم ده به من گفته که تو می توانی به زبانی که ایرانی ها با آن صحبت می کنند صحبت کنی آیا حقیقت دارد؟ تو کجا این زبان را فرا گرفته ایی؟ کلارا به من گفته که تو ختنه شده ایی تو را به خدا ایتان این دیگر چطور اتفاق افتاده؟ تو کی این کار را انجام داده ایی؟ کی خودت را ختنه کرده ایی که هیچکس نفهمیده است؟

برچسب: 78 rpm,786 area code,781 area code,785 area code,787,787 area code,78,780 area code,78 kg to lbs,786, نویسنده: محمد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی