خرید بک لینک

درباره سایت

بازگشت لطفعلی خان زند

آخرین مطالب

امکانات وب

از او پرسیدم نامت چیست و او پاسخ داد دوست فرنگی ات من را به نام عبد صالح می شناسد تو نیز من را به همین نام بشناس ، خواستم بازهم از او سوالاتی بپرسم که دستش را بر روی دهانم گذاشت و گفت لطفعلی کافی است دیگر سوال نپرس و فقط گوش کن ، تو باید بدانی که بار دیگر سلطنت ایران را به دست خواهی گرفت و تا زمانی که مردم این سرزمین لیاقت این را داشته باشند که خود زعمای کشورشان را انتخاب نمایند و دیگر حکومت موروثی نباشد خود و فرزندانت بر این کشور حکمرانی خواهید کرد زنهار که از ظلم و مال اندوزی خودداری نمائید که این هردو آفت حکومتند ، یک حاکم باید بداند که سرمشق رعایایش می باشد و اعمالش را ایشان برای خود سرمشق قرار می دهند اگر مانند موشی حقیر تنها سعی او در جمع آوری سکّه های زر باشد و چون خوکی نجس فکری جز معاشقه با زیبارویان نداشته باشد و چون گرگی دنی بوی خون مستش کند از هر موش و خوک و گرگی پستتر خواهد بود ، لطفعلی قیامت نزدیک است حساب و کتاب نزدیک است اجبار به روی در رو شدن با ساقی کوثر نزدیک است شرم کن از اینکه در این دو روز دنیا بر خلق خدا ظلم روا داری و این را به فرزندانت نیز یادآور شو ، ابر و باد و مه و خورشید دست به دست یکدیگر داده تا تو از مرگی دلخراش در غربت رهایی یافته و باز عصای سلطنت را در دست بگیری این که چرا و چگونه اینگونه شد و خداوند متعال چرا بر این امر رضایت داد بماند که چرایی اش زیبنده من پیر چند هزار ساله نیست تا چه رسد به تو که جوانی نورس و مغرور بیش نیستی ، لطفعلی یک حاکم باید که خود را چوپان و حافظ گلّه بداند چوپان به معنی پناهگاه و گلّه به معنی بندگان بی دفاع خداوند و امانت های بارگاه حق تعالی نه گوسفندانی که جز بدرد سلّاخی و پشم چینی و دوشیدن نمی خورند ، لطفعلی یک چوپان باید بیدار باشد تا گلّه اش با خیال آسوده بخوابند یک چوپان راه بلد گله اش باید باشد ایشان را باید به سمت علفزار ببرد نه تیغزار ، آب شیرین و گوارا باید برایشان فراهم کند نه لجن متعفن که اگر کرد و اگر با گلّه اش چنین کرد آنزمان است که می تواند از ایشان توقع احترام داشته باشد امّا فقط احترام نه چیز دیگر چیز دیگری اگر خواست باید از پروردگارش طلب کند نه از گلّه ، لطفعلی چوپان شدن مسئولیّتی الهی است و چون الهی است بازخواست از کم و زیادش نیز با الله است و چه سخت است حساب به الله پس دادن و چه حسابکش سختگیری است الله و نمی دانند این مردم مگر تا زمانی که وقت حساب پس دادنشان فرا رسد ، لطفعلی دوزخ زمانی چیزی نبود جز یک وادی سرد و خاموش این مردمان بودند که اعمال پلیدشان شدند هیزم هایش ، هیزمهایی که آتششان هر روز نیز افزون می گردد و چه بد جایگاهی است جایی که سوزش شعله هایش نمی کشد امّا عذاب می دهد نور آتشش تاریکی برایشان می آورد و بوی گند سوختن گوشتهای کرم زده بدنهایشان دمادم مشامشان را می آزارد و ذکری بجز وااسفا بر زبانشان جاری نمی شود پس بر خودت و اولادت رحم کن و چنین سرنوشتی را با اعمالت طلب نکن نه برای خودت و نه برای فرزندانت ، لطفعلی بشنو از این پیر که این پیر هزاران سال است که به هر حاکمی این نصایح را کرده امّا بجز معدودی هیچیک آویزه گوششان نکردند ، خان زند کلامش را قطع کرد و به چهره رنگ باخته فارست خیره شد ، فارست گفت خان عبد صالح دیگر چیزی از من نگفت؟ خان زند گفت خیر او دیگر چیزی از تو نگفت و پس از تمام شدن صحبت هایش شکر خداوندی را بجای آورد و در تاریکی از نظر من پنهان گشت و جالب اینجا بود که تا وقتی کاملا" از من دور نشد قادر به هیچ حرکتی نبودم ، در این وقت نگهبان خیمه وارد شد و گفت خان پسر بچّه ایی که با خود آورده بودید هم اکنون اینجاست و اصرار دارد شما را ببیند ، خان زند به فارست روی کرد و گفت اسماعیل را می گوید فرزند ابوتراب سیرجانی و سپس به نگهبان گفت بگو بیاید ، نگهبان بازگشت و چند لحظه بعد اسماعیل وارد خیمه شد و به خان زند و فارست سلام کرد ، فارست با دیدن او گفت اسماعیل حالت چطور است؟ تو چقدر بزرگ شده ایی آنگاه برخاست و آن پسر را در آغوش گرفت و اسماعیل هم دست فارست را بوسید ، فارست گفت برای چه دست من را بوسیدی ؟ این کار خوبی نیست ، اسماعیل گفت شما یکبار جان من را از مرگ نجات دادید این کمترین کاری بود که من می توانستم در جبرانش انجام دهم ، خان زند خندید و گفت حکیم ایتان از قرار تو نیز کسی را داری که خود را مریدت بداند اسماعیل به من گفته که تو در زمانی که مهمانشان بوده ایی او را که سخت بیمار بوده است معالجه کرده ایی ، فارست گفت آری درست است خان او به عفونت ریه مبتلا بود و الحمدالله به داروهایی که به او دادم جواب داد و معالجه شد ، خان زند گفت من او را با خود آوردم تا برای تو مصاحب باشد اکنون می خواهی با او چه کنی؟ فارست دستی بر سر اسماعیل کشید و گفت او پسر خوب و باهوشی است انشاالله سر فرصت او را آموزش می دهم تا فردی تحصیلکرده شود ، خان زند گفت خدا رحم کند باشد چه اشکالی دارد؟ او را آموزش بده تا ببینیم چه می شود ، فارست خادم خیمه را صدا زد و به او گفت اسماعیل را ببر و در نزد خودت جایی به او بده و مراقبش باش از طرف من امانت است نزد تو ، خادم ادای احترام کرده و اسماعیل را با خود برد پس از رفتن ایشان خان زند گفت حکیم ایتان اکنون چه کنیم؟ کی باید به سمت طهران حرکت نمائیم؟ فارست گفت خان شما حال مناسبی ندارید حتّی یک سفر عادی نیز برای شما خطرناک است چه رسد به شرکت در جنگ و لشکر کشی لذا بهتر است چند روزی استراحت کنی تا حالت بهتر شود و آنگاه برای حمله اقدام خواهیم کرد ، خان زند گفت تو بهتر است به همان علم و دانشت که نمی دانم چرا گاهی بکارت هم نمی آید بپردازی آخر مرد اکنون چه جای استراحت است؟ هر ثانیه تاخیر ما در رسیدن به طهران باعث می شود آن خبیث نیروی بیشتری جمع آوری نماید تا هم اکنون نیز بسیار دیر شده است استراحت دیگر کافی است همین فردا قشون را حرکت می دهیم...

ایرج خان غذا میل دارید؟ ایرج گفت سمیّه چند بار بگویم من را خان صدا نکن من فقط یک خان را می شناسم و او هم برادر توست ، سمیّه دستی بر شکم بزرگش کشید و گفت بسیار خوب ایرج جان بگو غذا میل داری یا خیر؟ ایرج لبخندی زد و به آرامی گفت کمی بیاور خودت نیز بنشین و با من بخور نقطه را از بالای خ به پائینش آوردی خدا شما زن ها را شناخته است هر چند شک دارم که او هم شناخته باشد ، سمیّه که از دیدن لبخند شوهرش به وجد آمده بود از اطاق خارج شد و ایرج با خود گفت یعنی خان هم اکنون کجاست؟ چرا دل من اینقدر شور می زند؟ نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟ نکند بیمار شده باشد؟ چطور است قاصدی بفرستم تا از حالش خبری برایم بیاورد؟ امّا نه اگر قاصد با خبر بدی بازگردد چه خاکی بر سرم بریزم؟ ایرج سرش را در دستانش گرفت مغزش مثل آتش می سوخت آخر چرا خان زند او را با خودش نبرده بود؟ شیراز برایش چون گور تنگی می کرد از این شهر خاطرات بدی داشت و بیش از همه از این اندوهگین بود که فرصت نیافته که از دژخیمی که در کودکی شکنجه اش کرده بود شخصا" انتقام بگیرد و او قبل از رسیدنش به شیراز به درک رفته بود ، دلشوره امانش را بریده بود و نمی دانست که چه باید بکند؟ در اطاق باز شد و ابراهیم وارد گردید ، ایرج گفت خوش آمدی پهلوان سرافرازمان کردی ، ابراهیم گفت سلام عمو جان از پدرم خبری نرسیده است؟ ایرج گفت قاصدی آمده و خبر سلامتی او را آورده است بحمدالله در کمال سلامت هستند خانزاده شما هیچ نگران نباشید بیا کمی نزد عمویت بنشین ببینم مشغول چه کاری هستی؟ ابراهیم نزد ایرج نشست و گفت از وقتی که اسماعیل با پدرم رفته دیگر همبازی ندارم کمانی را هم که شما به من داده ایی خیلی سنگین است نمی توانم زه آن را بکشم کمان دیگری به من بدهید که کمی سبکتر باشد ، ایرج گفت خانزاده کمان کوچکتر از آن که شما دارید دیگر کمان جنگی محسوب نمی شود بازیچه است دیگر برازنده شما نیست که بازیچه داشته باشید باید سعی کنید از همان کمان استفاده کنید تا بمرور بازوهایتان قویتر شود و دیگر مشکلی در کشیدن زه آن نداشته باشید ، ابراهیم گفت پس شمشیر چه؟ چرا به من شمشیر نمی دهید؟ ایرج گفت شرط داشتن شمشیر این است که شما بتوانید زه آن کمان را براحتی بکشید زیرا که حرکت دادن شمشیر نیازمند بازوانی قوی است و بازویی ضعیف که نتواند زه کمانی به آن کوچکی را بکشد قادر به حرکت دادن یک شمشیر نیز نیست ، خانزاده شمشیر احترام دارد جای شمشیر در دستان یک جنگاور است نه در داخل یک صندوقچه ، شمشیر به چه کار شما می اید اگر نتوانید آن را به حرکت درآورید؟ خانزاده انشاالله روزی خواهد رسید که شما شاه ایران خواهید شد البته امیدوارم که عمر پدرتان بسیار دراز باشد و شما در پیری به این مقام برسید ولی در هر صورت روزی چنین خواهد شد و شما در آن روز باید همچون پدرتان که مادر روزگار چون او را نیافریده شمشیر زنی زبر دست و سربازی فداکار در راه مردم ومیهنتان باشید در آن زمان عمو ایرجتان دیگر پیر است و امیدوارم در سن پیری او را فراموش نکنید ، ابراهیم دستش را بر روی شانه ایرج گذاشت و گفت من هیچگاه شما را فراموش نخواهم کرد من پسر لطفعلی خان زند هستم هیچگاه دوستی شما را فراموش نخواهم کرد من می دانم که شما من را دوست داشته و از من حمایت می کنید و مطمئن باشید روزی این محبّت را جبران خواهم کرد ، ایرج ابراهیم را در آغوش گرفت و با خود گفت خداوندا این پسر را بی پدر نکن یتیمی درد سختی است او لایق چنین دردی نیست ، ابراهیم گفت عمو ایرج دردم گرفت کمتر فشارم دهید ، ایرج ابراهیم را رها کرد و گفت عذرخواهی می کنم خانزاده وضع درسهایتان چطور است؟ از آموزگارتان راضی هستید؟ ابراهیم گفت خیر او دیگر چیزی ندارد که به من بیاموزد هر روز همان مطالب قبلی را تکرار می کند حوصله ام را سر می برد بجای وقت تلف کردن با او بهتر است سوارکاری یاد بگیرم ، ایرج لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که سمیّه وارد شد و با دیدن ابراهیم گفت عمّه جان حالت چطور است؟ خوش آمدی می خواستم برای عمویت غذا بیاورم آیا تو هم می خوری؟ ابراهیم گفت خیر عمه جان می خواهم با مادرم غذا بخورم ، سمیّه گفت اتفاقا" مادرت در اطاق من است و قرار است با من و عمّه نسرینت غذا بخورد تو هم بیا با ما غذا بخور ، ابراهیم گفت نه حال که اینطور است با عمویم غذا می خورم زیاد از غذا خوردن با زنها خوشم نمی آید ، سمیّه با صدای بلند خندید و ابراهیم را بوسید و گفت ماشاالله برادر زاده ام مرد شده است دیگر دوست ندارد با زنها غذا بخورد خوب باشد چه اشکالی دارد؟ تو امروز با عمو ایرجت غذا بخور و سپس اطاق شوهرش را ترک کرد و به مطبخ رفت و به آشپز گفت که برای ابراهیم و ایرج غذا ببرد آنگاه به نزد نسرین و خورشید و حمیده آمد و گفت زن برادر خدا به تو ببخشد این پسرت را که چقدر شیرین زبان است چند دقیقه پیش به من گفت که دلش نمی خواهد با زنها غذا بخورد و می خواهد با عمو ایرجش غذا بخورد ، خورشید گفت خدا شوهرت را به تو ببخشد بسیار مرد مهربانی است جای خالی پدرش را برایش پر کرده است بعد از آنهمه مدّت دوری بازهم ابراهیم از پدرش دور شده است ، حمیده ناگهان به گریه افتاد و خورشید گفت حمیده چرا گریه می کنی؟ حمیده گفت چطور گریه نکنم؟ خوب من هم مادر هستم دلم برای فرزندم تنگ شده است نمی دانم الان در چه وضعی است؟ سالم است یا نه؟ خورشید گفت نگران نباش خان مراقب اوست اسماعیل را بسیار دوست می دارد اجازه نمی دهد آسیبی به او برسد ، حمیده گفت آخر چرا اسماعیل را با خود برد؟ خورشید گفت حمیده تو را به خدا دوباره شروع نکن انگار یادت رفته که پسرت خونت را در شیشه کرده بود که اجازه دهی با خان برود مگر خود تو نبودی که شخصا" به خان گفتی او را با خودش ببرد تا دیگر بقول خودت آتش نسوزاند؟ حمیده در حالی که باز هم گریه می کرد گفت خوب من بگویم خان چرا باید قبول می کرد؟ خورشید دیگر چیزی نگفت و نسرین در پاسخ حمیده گفت من نمی دانم این اشک و ناله هایت را باور کنیم یا آن نفرینهایی که به اسماعیل می کردی را؟ بس است زن خلق خودت و ما را تنگ نکن ، حمیده گفت کدام مادر است که فرزندش را نفرین نکند؟ خوب آتش می سوزاند و من را عصبانی می کرد نفرینش می کردم از ته دلم که نبود مگر می شود جگر گوشه یتیمم را از ته دل نفرین کنم؟ گریه حمیده کم کم آرام شد و سمیّه به او گفت حمیده برخیز و برو صورتت را بشور و بگو غذای ما را هم بیاورند دیگر هم ناله و زاری پشت سر مسافر نکن که شگون ندارد ، حمیده برخاست و رفت ، نسرین گفت زن برادر کاش تو قدری بیشتر نصیحتش می کردی این چه رفتاری است که می کند؟ خورشید گفت او همینگونه است آن مرحوم شوهرش را می گویم نامش ابوتراب بود بسیار با زبانش او را آزار می داد و آن بیچاره هم دم نمی زد خمیره اش همینگونه است ولی زن خوبی است من مدّتها مهمانش بوده ام از چیزی برای من فروگذار نمی کرد ولی خوب نمی داند چطور احساساتش را در اختیار بگیرد هر چه به ذهنش برسد بر زبان می آورد تحمّلش کنید که بسیار مدیون او هستم ، سمّیه با ناراحتی در جایش جابجا شد و خورشید گفت چه شده است؟ درد داری؟ سمیّه گفت نه چیزی نیست قدری کمرم درد می کند ، امّا حال و روز سمیّه چیز دیگری می گفت لذا خورشید گفت به قابله نیاز نداری؟ سمیّه گفت خیر هنوز زود است در این موقع زن خادم غذا را آورد و پس از چیدن سفره همگی مشغول خوردن شدند هر چند که سمیّه بی اشتها بود و جز یک لقمه چیزی نخورد پس از صرف غذا نسرین گفت زن برادر فکر نمی کنم سمیّه وضع خوبی داشته باشد همان بهتر است که به دنبال قابله بفرستیم خورشید گفت نیازی نیست حمیده خودش یک قابله باتجربه است خودم بارها دیده ام که این کار را برای همولایتی هایش انجام می داد ، نسرین گفت حمیده پس چرا بیکار نشسته ایی؟...

ابراهیم گفت عمو ایرج شمشیر بازی یادم نمی دهی؟ ایرج گفت خانزاده البته که یادتان می دهم امّا اکنون کمی برای آموختن شمشیر بازی به شما زود است شما بهتر است اوّل تیراندازی با کمان را یاد بگیرید ، ابراهیم گفت ولی من که گفتم آن کمان برای من بزرگ است ، ایرج گفت خیر خانزاده آن کمان بزرگ نیست دستان شما قدری کوچک و ضعیف هستند شما باید به آن کمان به چشم یک مشکل در زندگی نگاه کنید کوچک کردن ظاهری مشکل کمکی به شما نمی کند شما هستید که باید قوی شوید تا مشکلاتتان در برابر شما حقیر شوند ، هر زمان که توانستید زه آن کمان را تا به آخر بکشید یعنی اینکه می توانید و قدرت دارید که یک شمشیر را نیز حرکت دهید و دشمنانتان را به خاک بیاندازید من این را از پدرتان آموخته ام و شما نیز از من بیاموزید که شمشیر احترام دارد کسی که این سلاح را بدست می گیرد باید که حق آن را ادا نماید علی الخصوص شما که ولیعهد این آب و خاک هستید باید بیش از هر کس دیگر این حق را ادا نمائید ، من به شما شمشیر بازی را خواهم آموخت و همینطور سوارکاری و تیراندازی را و نیز کمند اندازی و کشتی گرفتن را حیف که سواد چندانی ندارم تا علومی که به آن نیاز دارید را نیز به شما بیاموزم ابراهیم گفت چه علومی؟ ایرج گفت خواندن و نوشتن و قرآن و شعر و ادب و ریاضیات و زبان فرنگی و عربی را می گویم ، ابراهیم گفت ولی همه اینها را بجز زبان فرنگی و عربی مادرم به من آموخته است ، ایرج گفت کافی نیست خانزاده شما باید بیشتر از آن چیزی که مادرتان به شما آموخته بیاموزید ، یک فرمانروا باید خود یک عالم باشد به همه علومی که اداره یک کشور به آنان نیاز دارد ، یک فرمانروا باید که عصای دستش علم و دانشش باشد و ستونی که به آن تکیه می کند عشق مردمش به او، وای بر حاکمی که بجای علم بخواهد ثروتش را عصای دستش کند و بجای عشق ملّتش چاپلوسی اطرافیانش را خوش دارد ، ابراهیم گفت عمو جان چرا حاکمان و پادشاهان دوست دارند که برایشان چاپلوسی کنند؟ ایرج گفت زیرا که عقل سلیم ندارند زیرا که خود را بیشتر از چیزی که واقعا" هستند می دانند ، زیرا جایگاهی که بر روی آن قرار گرفته اند درخور ایشان نیست و ایشان لیاقت آن جایگاه را ندارند ، زیرا که سعی نکرده اند تا افکار خویش را پرورش دهند و همیشه به زیر نگاه کرده اند تا ببینند چه کسانی دربرابرشان کرنش می کنند و هیچگاه به آسمان ننگریسته اند تا پستی و حقارت خویش را در برابر خالق یکتا و آفریده هایش ببینند ، زیرا تختی که بر روی ان نشسته اند جهاز شتری است که ایشان را به سوی دوزخ می برد ، ابراهیم دید که رنگ صورت ایرج تغییر کرده و آشکارا دستانش می لرزند لذا دستان ایرج را محکم فشار داد و گفت عمو ایرج شما حالتان خوب است؟ چرا اینگونه شده ائید؟ ایرج دستمالی برداشت و عرق صورتش را خشک کرد و جرعه ایی آب نوشید و دستی بر سر ابراهیم کشید و گفت خانزاده عذر می خواهم که شما را ناراحت کردم گاهی اینگونه می شوم دست خودم نیست ، ابراهیم گفت عمو جان چرا گاهی اینگونه می شوید؟ ایرج بازهم دستی بر سر ابراهیم کشید و لبخندی زد و گفت به یاد خاطراتم می افتم خانزاده من کودکی سختی داشته ام از حاکمان نالایق و خدا نشناس ظلم بسیار دیده ام و برای همین است که گاهی نمی توانم خویشتنداری کرده و زبانم را حفظ کنم ، ابراهیم گفت خوب حالا این خوب است یا بد؟ ایرج گفت خانزاده چه چیز خوب است یا بد؟ ابراهیم گفت همین که گفتی نمی توانم گاهی خویشتنداری نمایم و زبانم را حفظ کنم ، ایرج گفت خوب البته که بد است چرا باید خوب باشد؟ مردانگی علامت هایی دارد که یکی از آنها خویشتنداری است یک مرد هر چقدر که بخواهد بیشتر مردانگی اش را ثابت کند باید که خویشتنداری اش را افزایش دهد ، ابراهیم گفت عمو جان شما که این را می دانید پس چرا می گوئید گاهی نمی توانید خویشتندار باشید؟ ایرج لبخندی زد و گفت خانزاده شما بسیار باهوش هستید من را با سوالاتتان گیج می کنید و من نمی دانم پاسختان را چگونه بدهم اکنون من واقعا" نمی دانم پاسخ سوال حکیمانه شما را چگونه بدهم ، ابراهیم گفت عمو جان حکیمانه یعنی چه؟ ایرج که عادت نداشت زیاد صحبت کند دست بر پیشانی اش گذاشت و در دل گفت چه کنم با این کودک؟ بسیار باهوش است و بسیار سوال می پرسد و از هر پاسخ من سوالی دیگر به ذهنش می رسد خسته شدم ، در این زمان خورشید که مدّتی بود در پشت در به سخنان ایشان گوش می داد گفت سردار ایرج اجازه هست؟ ایرج برخاست و گفت بفرمائید خانبانو ، خورشید وارد اطاق شد و گفت به به می بینم که عمو و برادرزاده خوب با هم جور هستید بگو ببینم ابراهیم عمویت را که اذیّت نکردی؟ ابراهیم گفت با عمو در مورد رفتار حاکمان صحبت می کردیم ، خورشید گفت بسیار خوب است حالا بگو ببینم به نتیجه ایی هم رسیدید؟ ابراهیم گفت نه چندان من فقط این را فهمیدم که یک حاکم نباید گوش به چاپلوسی زیردستانش بدهد ، خورشید گفت عالی است مطلب مهمّی را یاد گرفته ایی و منبعد نیز باید بسیار چیزها از عمویت یاد بگیری ،

برچسب: 75th ranger regiment,757 area code,750 ml,75 kg to lbs,757,75,750 boost,75 inch tv,75 fahrenheit to celsius,75 cm to inches, نویسنده: محمد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی