خرید بک لینک

درباره سایت

بازگشت لطفعلی خان زند

آخرین مطالب

امکانات وب

فارست گفت پدر روحانی توضیحش بسیار سخت است و من مطمئن هستم که حتّی اگر برای شما توضیح هم بدهم شما قادر به درک آنچه من می گویم نیستید ، کشیش گفت امتحان کن فرزندم شاید بتوانم درک کنم که تو چه می گویی ، فارست گفت پدر اگر شما یک مداد را در ساعت هشت صبح بر روی این میز قرار دهید و از خانه بیرون بروید و یکساعت بعد بازگردید اگر کسی به آن مداد دست نزده باشد آیا آن مداد را در همان محل خواهید دید یا خیر؟ کشیش گفت بله البته که خواهم دید ، فارست گفت فرض کنید بعد از اینکه شما مداد را را روی میز قرار دادید شخصی آمد و ساعت روی میز شما را دوساعت به عقب کشید و با این کار شما دو ساعت در زمان به عقب بازگشتید آیا باز هم این مداد روی میز شما خواهد بود؟ کشیش گفت ایتان من نفهمیدم که تو چه گفتی ، فارست گفت تقریبا" مطمئن بودم که همین را به من خواهید گفت و برای همین هم به شما گفتم توضیحات من را متوجه نمی شوید درواقع آنچه بر سر من آمده است هزاران بار پیچیده تر از این مثالی بود که برای شما زدم پس چطور انتظار دارید که برای شما توضیح دهم که چه بر سر من آمده است؟ کشیش گفت فرزندم این که چه بر سر تو آمده است اهمیّتی ندارد مهم این است که تو اکنون زنده و سالم هستی و زنی هست که به تو امید بسته مزرعه داری و در بین دوستانت زندگی می کنی و باید که به این زندگی ادامه دهی و گذران این زندگی با گذراندن وقت در کتابخانه و صحبت با معلم دهکده درباره تاریخ این کشور و دیگر اقوام ممکن نیست ، آخر آن زن بیچاره که نمی تواند به تنهایی بار این زندگی را بر دوش بکشد آیا بهتر نیست که کم کم به زندگی خودت بازگردی؟ اگر پدر و مادرت که از دوستان نزدیک من بودند زنده بودند چه به تو می گفتند؟ فارست گفت پدر روحانی شغل پدر و مادر من چه بود؟ کشیش آهی کشید و گفت یعنی تو پدر و مادرت را هم بخاطر نمی آوری؟ فارست گفت پدر خواهش می کنم به سوال من پاسخ دهید ، کشیش گفت پدر و مادرت نیز چون خودت کشاورزانی ساده بودند و در همان خانه ایی زندگی می کردند که تو هم اکنون در آن زندگی می کنی راستی بگو ببینم کلارا به من گفته که تو دیگر گوشت خوک نمی خوری و پناه می برم به خدا مسلمان شده ایی و همچون ایشان عبادت می کنی آیا درست است؟ البته از قرار بعد از گم شدنت دچار این وهم و خیال شده ایی و دیگر به کلیسا هم نمی آیی ، فارست گفت پدر روحانی آن ایتان فارستی که قبلا" شما می شناختید من نیستم البته من نمی دانم چه بر سر او آمده ولی این را بدانید که او من نیستم و یا من او نیستم آخر چگونه به شما توضیح دهم؟ سپس فارست به گریه افتاد کشیش قدری به او نگریست و در دل با خود گفت مرد بیچاره دیوانه شده است ولی چه می شود کرد؟ سپس دستی بر سر فارست کشید و گفت بسیار خوب فرزندم اشکالی ندارد تو هر کس که می خواهی باش ولی در زندگی به همسرت کمک کن این که اشکالی ندارد ، دارد؟ فارست گفت خیر پدر ندارد هیچ اشکالی ندارد ، کشیش گفت آفرین بر تو فرزندم می توانی بروی ولی قولت را به من فراموش نکن ، فارست کلیسای ده را به مقصد خانه اش ترک کرد در راه جرالد کانون معلم روستا را دید و کانون به او سلام کرد و گفت ایتان حالت چطور است؟ دوست داری قدری با هم گپ بزنیم؟ فارست گفت خیلی هم خوب است و سپس به اتفاق به ساحل رودخانه رفتند و بر روی کنده درختی نشستند ، کانون گفت ایتان حالت بهتر نشده است؟ فارست گفت حال من بد نبود که بهتر شود ، کانون گفت یعنی هنوز هم می خواهی بگویی مسافر زمان هستی؟ فارست گفت جرالد کمی برایم از وضعیت جغرافیای فعلی جهان بگو آخر هر بار که خواستیم صحبت کنیم تو درباره مثلا" بیماری من صحبت کردی بسیار خوب من هم دیگر در مورد هواپیما و کشتی های بزرگ نفتکش صحبت نمی کنم درباره انرژی اتمی صحبت نمی کنم اصلا" درباره هر چیزی که تو به آن خیالات می گویی صحبت نمی کنم فقط درباره آن چیزی که تو به آن واقعیت می گویی صحبت می کنیم تو به من قول داده بودی درباره ایران اطلاعاتی جمع کنی و به من بدهی اکنون بگو ببینم چیزی دستگیرت شده است؟ کانون گفت پدر یکی از شاگردانم کتابی قدیمی درباره این کشور به من داده او دریانورد است و سالها پبس سفری به خلیج فارس و ایران داشته و این کتاب را از آنجا بدست آورده است البته من دقیقا"نمی دانم در آن چه نوشته زیرا که به زبان فارسی یا عربی است که من فرق آنها را نمی دانم که در چیست ، فارست گفت جرالد آن کتاب اکنون کجاست؟ کانون گفت نزد من است همینجاست با خودم آورده امش ، فارست با اشتیاق گفت آن را به من بده ، کانون گفت یک شرط دارد ، فارست گفت چه شرطی؟ کانون گفت شرطش این این است که دیگر کلارا را با حرفهایت نرنجانی و مثل سابق به کارهایت برسی و یک همشهری خوب باشی دیگر هم از چیزهای عجیب و غریب مثل هواپیما و کشتی هایی که نیاز به بادبان ندارند و هزار چیز مهمل دیگر حرف نزنی ، فارست گفت قبول است حالا آن کتاب را به من بده ، کانون کیفش را باز کرد و کتابی قطور را به فارست داد ، فارست دید نام کتاب اطلاعات عمومی کشور ایران به قلم فردی بنام سهراب انوری است از قرار سفر فارست بر هر چیزی که اثر منفی یا مثبت گذاشته بود بر صنعت چاپ کم تاثیر بوده ، فارست گفت جرالد تو می توانی به من بگویی الان رئیس جمهور ایالات متّحده کیست؟ وضعیّت این کشور از لحاظ نظامی چگونه است؟ از لحاظ اقتصادی چه وضعیّتی دارد؟ چقدر جمعیّت دارد؟ کانون گفت رئیس جمهور جفری آدامز است و تا جایی که می دانم چند لشکر سواره نظام و پیاده نظام دارد و وضع اقتصادی اش هم بد نیست و جمعیّتش نیز در حدود دویست ملیون نفر است ، فارست در دل گفت عجب پس دیگر آمریکا آن ابر قدرت سابق نیست ، کانون گفت ایتان داری چه با خودت می گویی؟ فارست گفت هیچ بگو ببینم از اروپا چه خبر داری؟ کانون گفت اخیرا" از طریق دستگاه تلفن به من اطلاع داده اند که ملکه ماریانا از بریتانیا گریخته و در آن کشور حکومت جمهوری اعلام شده است یعنی دیگر هیچ کشوری نه در اروپا و نه در هیچ نقطه دیگر دنیا با نظام پادشاهی اداره نمی شود ، فارست گفت ملکه الیزابت چه شد؟ بر سر او چه آمد؟ کانون گفت او دیگر کیست؟ تابحال اسمش را هم نشنیده ام ، فارست باز هم در دل گفت عجب چه تغییراتی در دنیا بوجود آمده است و سپس رو به کانون کرد و گفت جرالد در حال حاضر چه کشورهایی در دنیا صاحب قدرت هستند؟ کانون گفت بس است ایتان آخر این حرفها به چه درد تو می خورد؟ فارست گفت پناه بر خدا مرد جواب من را بده ، کانون گفت آمریکا و ایران و ژاپن و آلمان قدرت های اصلی هستند ، فارست گفت آیا این قدرت ها تا بحال با هم جنگیده اند؟ کانون گفت در حدود پنجاه سال پیش بین ایران و آلمان بر سر مالکیت عثمانی جنگی در گرفت ولی بعد هر دو کشور با استقلال و بی طرفی عثمانی موافقت کردند هر چند عثمانی چند سال بعد با ایران متّحد شد ، فارست گفت دستگاه تلفن چیست؟ کانون گفت ایتان خواهش می کنم مگر تو خودت آن را در خانه ات نداری؟ فارست گفت از کجا بدانم جواب بده؟ کانون گفت دستگاهی است که شصت سال پیش اختراع شده و مردم دنیا می توانند به وسیله آن با هم صحبت کنند ، سپس کانون مکثی کرد و گفت ایتان برای امروز کافی است به خانه ات برو فردا بازهم با هم صحبت خواهیم کرد ، فارست و کانون از هم جدا شدند و هر یک به راه خود رفتند ، در خانه کلارا به فارست گفت ایتان دیر برگشتی نگرانت شده بودم کجا بودی؟ فارست گفت با کشیش و معلم صحبت می کردم کلارا گفت توانستی پاسخ سوالات بی پایانت را بگیری؟ فارست گفت کلارا اجازه بده تو را نگار صدا بزنم ، کلارا گفت بسیار خوب ولی فقط بین خودمان نه در حضور دیگران من می ترسم مردم تو را دیوانه خطاب کنند آخر من و تو ده سال است که ازدواج کرده ائیم و تو هیچوقت من را به نام دیگری صدا نزده ایی ، فارست گفت نگار تو چیزی از کشور ایران می دانی؟ نگار گفت خیر چیز زیادی نمی دانم جز اینکه کشوری بزرگ است در خاورمیانه ولی از تو چه پنهان به این کشور علاقه دارم و همیشه آرزو می کردم که ایرانی باشم ، فارست لبخندی زد و گفت تعجبی ندارد اگر جز این بود تعجّب می کردم ، نگار خواست چیزی بگوید ولی فارست اشاره کرد که ساکت باشد و زن نجیب به کار خانه داری اش مشغول شد ، فارست کتابی که از کانون گرفته بود را گشود و مشغول مطالعه گردید و این مطالعه ساعتها بطول انجامید در حین مطالعه متوجه شد که در تاریخ جدید نوشته شده است که لطفعلی خان زند در سال 1177 هجری شمسی در زمان محاصره تهران توسط سپاه تحت امرش بیمار شده و از دنیا می رود امّا قبل از فوتش آغا محمد خان قاجار را اسیر کرده و اعدام می کند و نیز قبل از او برادرزاده اش خانبابا جهانبانی را هم بقتل می رساند در این پیروزی مردی اروپایی بنام حکیم ایتان به او کمک کرده بوده که همزمان با مرگ لطفعلی خان زند ناپدید می شود بعد از مرگ خان زند شوهر خواهرش سردار ایرج بجستانی اداره امور ایران را در دست می گیرد و با قدرت و بی رحمی تمامی مخالفان را نابود کرده و به مدّت دهسال به عنوان نایب السلطنه حکومت می کند و سپس قدرت را به ابراهیم فرزند لطفعلی خان زند می سپارد و پس از آن بمدّت یازده سال به عنوان صدراعظم به ابراهیم خان زند فرزند و جانشین لطفعلی خان زند خدمت می کند امّا سرانجام بدلیل ابتلا به سل از دنیا می رود ، با مرگ ایرج ایران بازهم دچار هرج و مرج می شود ولی ابراهیم خان زند به فاصله کمی اوضاع را در دست گرفته و محمد خان فرزند جهانگیر خان دوست پدرش که در کرمان بدست آغا محمد خان قاجار کشته شده بود را بجای سردار ایرج بجستانی صدر اعظم می کند ، شاهان سلسله زندیه تا سال 1327 هجری شمسی نسلی بعد از نسل دیگر در ایران حکومت می کنند امّا به دلیل بی لیاقتی محمود خان زند آخرین فرمانروای این سلسله مردم بر علیه او شورش کرده و از آن پس در ایران حکومت جمهوری اعلام می گردد ، فارست به اینجا که رسید کتاب را بست و نگاهی به نگار که نزدیک او بر روی مبل بخواب رفته بود کرد آنگاه از جای برخاست و به سمت او رفت و دستی بر موهایش کشید و گفت عزیزم چرا اینجا خوابیده ایی؟ نگار چشمانش را باز کرد و گفت کتابت تمام شد؟ فارست گفت نگار من را ببخش شوهر خوبی برای تو نیستم امیدوارم که خدا بهتر از من را نسیب تو کند ، نگار با ناراحتی گفت از تو بهتر مردی برای من وجود ندارد این چه حرفی است که می زنی؟ فارست گفت نگار حالم خوب نیست سر دردم بازگشته است ، نگار گفت کدام سر درد؟ تو که هیچوقت سر درد نداشته ایی ، فارست گفت همان سر دردی که بدلیل ابتلای به آن سالها من را بخواب انجماد فرو بردند ، نگار گفت ایتان بیا برویم بخوابیم زیاد از حد کتاب خوانده ایی ، فارست و همسرش به بستر رفتند و نگار تقریبا" بلافاصله بخواب رفت امّا سردرد شدید مانع میشد که فارست چشم بر هم بگذارد درد لحظه به لحظه شدیدتر میشد و او دیگر طاقت تحمّل درد را از دست داده بود ، فارست از بستر برخاست و به سختی به سمت اطاق نشیمن رفت و روی مبل نشست تنفس برایش سخت شده بود و در آن حال از خدا چیزی جز مرگ نمی خواست لذا دستانش را رو به سمت آسمان گرفت و گفت بارخدایا این بنده حقیرت را بیش از این امتحان مکن و زجر مده یا رسول الله شفیع من به درگاه باریتعالی باش یا سید الشهدا ، همین موقع در خانه فارست بصدا در آمد و فارست بزحمت از جایش برخاست و در را باز کرد و با کمال تعجب عبد صالح را دید ، عبد صالح گفت سلام بر تو من را بداخل خانه ات دعوت نمی کنی؟ فارست با خوشحالی گفت سلام بر تو عبد صالح بفرمائید داخل خوشحالم کردی دوست من ، عبد صالح گفت ایتان فارست درد داری؟ فارست گفت آری بسیار درد دارم ، عبد صالح گفت می خواهی درمانت کنم؟ فارست گفت این چه سوالی است؟ کمال لطف را به من خواهی کرد اگر این درد را از من بگیری ، عبد صالح شاخه گلی زیبا به فارست داد و گفت این را بو کن و فارست گل را بوئید و درد سرش از بین رفت فارست گفت ممنونم دیگر درد ندارم ، عبد صالح گفت کسی اینجا است که مطمئن هستم از دیدنش شاد خواهی شد و سپس نگاهی به در خانه کرد ، فارست نگاه عبد صالح را دنبال کرد و لطفعلی خان زند را جلوی در خانه دید و با شعف تمام فریاد زد خان این شما هستی؟ خان زند جلو آمد و فارست را در آغوش گرفت و گفت دوست من بیا با هم برویم ، فارست گفت به کجا برویم؟ خان زند گفت به میهمانی ، فارست نگاهی به پشت سرش کرد امّا دیگر نه خانه اش را دید و نه نگار را پس دست خان زند را گرفت و گفت برویم ./ .

پایان

خرداد ماه 1390 الی اسفند 1391

فرهاد مهربینا ( علیرضا منصور آبادی )

برچسب: 79,790 am,79 camaro,79, am,79 monte carlo,797,79 fahrenheit to celsius,79 kg to lbs,79 mustang,79 corvette, نویسنده: محمد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:45

صفحه بندی