خرید بک لینک

درباره سایت

بازگشت لطفعلی خان زند

آخرین مطالب

امکانات وب

74

یکی از نگهبانان وارد شد و تعظیم کرد ، خان قاجار روی به او کرد و گفت میر غضب را صدا کن ، نگهبان دوباره تعظیم کرد و خارج شد ، قوچی بیک بزانو افتاد و با عجز و لابه گفت حضرت خان بنده حقیرتان مگر چه کرده است ؟ خان قاجار هیچ نگفت و با صورت سنگی اش که هیچ علامتی از رحم و شفقت در آن نبود به چهره قوچی بیک بدبخت می نگریست ، میر غضب و شاگردش وارد شدند و تعظیم کردند ، آغا محمد خان روی به او کرد و گفت زبان این حرامزاده …را ببر و در ... ش فرو کن تا دیگران و خودش بفهمند که در برابر من چگونه باید صحبت کنند ...

میرزا سیف الله دست میرغضب را گرفت و گفت با قوچی بیک چه کردی؟ میرغضب دستش را از دست میرزا سیف الله خارج کرد و گفت میرزا من در کار تو یکنفر درمانده ام آخر تو چگونه هنوز زنده هستی؟ موجود خری چون تو که حیف از علیق حیوانات باشد که به او بدهند تا نشخوار کند در این دم و دستگاه از پی چه چیز می گردد؟ میرزا سیف الله گفت مردک می دانی با که حرف می زنی؟ میرغضب گفت با کسی که آرزو دارم به همین زودی حضرت خان دستور دهند تا زمین را از لوث وجودش پاک کنم ، میر غضب این را گفت و دستی بر سبیل پرپشتش کشید و دور شد ،

...

جناب حکیم چه دستور می فرمائید ؟ چه زمانی قصد دارید وسیله ایی که ساخته ائید را امتحان نمائید؟ فارست نگاهی به اسفندیار دستیارش کرد و گفت فکر می کنم فردا زمان مناسبی باشد؟ اسفندیار گفت جناب حکیم با خان چه کنیم؟ اگر ایشان مطلع شوند که برای شکست خان قاجار از چنین چیزی استفاده کرده ائیم چه خواهند گفت؟ فارست گفت ایشان فعلا" بیمار هستند و من فکر نمی کنم در حالی باشند که قادر به توضیح خواستن از ما باشند ، اسفندیار گفت انشاالله که بیماری ایشان بهبود پیدا خواهد کرد آنوقت چه پاسخی باید به ایشان بدهیم؟ فارست گفت تو نگران نباش پاسخ ایشان با من تو فقط باید به کار خودت برسی بیش از این هم وقت من را مگیر، فارست این را گفت ولی در دل از عکس العمل لطفعلی خان در زمانی که می شنید او در جنگ با خان قاجار از چنین ترفندی استفاده کرده است از خود بروز می دهد نگران بود ، اسفندیار گفت جناب حکیم چه کنیم اگر سربازان بفهمند که خان بیمار است؟ فارست گفت البته چنین چیزی بعید نیست و ما نیز نمی توانیم برای مدّت زیادی بیماری خان را پنهان نمائیم ولی به هر حال من امیدوارم که مشکلی پیش نیاید و ما بتوانیم طهران را فتح کنیم ، اسفندیار گفت جناب حکیم بیماری خان چیست و آیا درمانی دارد؟ فارست گفت خان نیاز به جراحی دارد ولی من قادر به انجام این کار نیستم ، اسفندیار گفت امّا جناب حکیم می گویند که شما طبیب هم هستید و بیماران را درمان می کنید ، فارست گفت اسفندیار تو چند وقت است که من را می شناسی؟ اسفندیار گفت به یکسال نمی رسد ، فارست گفت کسانی که به تو گفته اند من یک طبیب و درمانگر هستم اشتباه می کنند البته من قدری مطالعه در مورد علم پزشکی دارم ولی دانش من در این زمینه بقدری نیست که بتوانم ادّعا کنم می توانم بیماران را شفا دهم آن مواردی را هم که شنیده یا دیده ایی من و معالجاتم درباره علاج یک بیمار موثر بوده ائیم به این دلیل بوده است که آن بیماری چندان سخت نبوده ولی متاسفانه بیماری خان جدّی است اکنون دیگر حرف بس است برخیز و برو به کارهایت برس ، اسفندیار برخاست و رفت و فارست نیز از چادر خارج شد و مشغول قدم زدن شد ، چند دقیقه گذشت و سواری گردآلود از راه رسیده و به سمت فارست آمد و پس از ادای احترام گفت جناب حکیم خان چند ساعت دیگر به اینجا می رسند از من خواسته اند که قبل از رسیدنشان شما را مطلع گردانم ، فارست با ناراحتی گفت مگر ایشان بیمار نبودند؟ چطور با آن حال تصمیم به حرکت گرفتند؟ قاصد گفت از قرار مختصر بهبودی حاصل شده است و لذا تصمیم گرفتند که خود در امر فتح طهران حضور داشته باشند ، فارست قاصد را مرخص کرد و با خود گفت محال است که این جوان بتواند این سفر را تحمّل کند اگر چنین شود و در بین راه فوت کند من چه کنم؟ چند ساعتی که تا رسیدن خان زند باقی مانده بود برای فارست به اندازه یک عمر گذشت و زمانی که خبر دادند خان زند به اردوگاه رسیده فارست به استقبالش رفت ، خان زند همانطور که فارست انتظار داشت نه به وسیله ارابه بلکه بر پشت غران به آنجا آمده بود و از شدّت درد و بیماری رنگ بر چهره نداشت ، فارست کمک کرد تا از اسب پیاده شود ، آنگاه از فرط ناراحتی و تاثّر سری تکان داد و گفت آخر خان من به شما چه بگویم؟ این چه حالی است که برای خود ساخته ایی؟ با خود نگفتی که ممکن است تاب این سفر را نیاورده و خدای ناکرده اتفاقی برایت بیفتد؟ خان زند در حالی که بسیار سعی می کرد تا از حال نرود گفت حکیم ایتان بجای این حرفها کمک کن تا به درون خیمه برویم وقت برای این صحبتها بسیار است ، فارست دست لطفعلی خان را گرفت و با هم به دروت خیمه رفتند ، خان زند بر روی تشکچه ایی نشسته و به بالشی تکیه داد و تقریبا" از حال رفت ، فارست کاسه ایی آب به دستش داد و خان زند قدری از آن را نوشید و گفت حکیم ایتان خدا را شکر می کنم که باز هم توانستم تو را ببینم ، فارست جوابش را نداد و به نشانه قهر با اخم کمی صورتش را برگرداند ، خان زند گفت شوهر خواهر چه می کنی؟ از من روی برمی گردانی؟ فارست گفت به خدا قسم اگر بدّتر از این هم با شما بکنم حق دارم آخر این چه حرکتی بود؟ برای چه با این وضع و حال به اینجا آمده ائی آنهم بر پشت زین اسب لااقل می خواستی با ارابه بیایی ، لطفعلی خان گفت هنوز وقتش نرسیده که من بر مرکب زنان سوار شوم خدا آنروز را نیاورد ، فارست خواست چیزی بگوید که خان زند با اشاره دست ساکتش کرد و ادامه داد حکیم ایتان می خواهی خبر خوبی به تو بدهم؟ فارست گفت بفرمائید ، خان زند گفت ایرج بازگشت و با خود خورشید و ابراهیم را هم آورد پسر آن چوپانی که در زمان رسیدنت به این زمان به تو پناه داده بود را هم با خود آورد اسمش اسماعیل بوده درست است؟ فارست با خوشحالی گفت خدا را شکر خان چشم شما روشن حالشان که خوب است انشاالله؟ لطفعلی خان گفت شکر خدا خوب هستند هم اکنون نیز همگی در شیراز به سر می برند البته من اسماعیل را با خودم به اینجا آوردم ، فارست گفت حال آن مرد چوپان چطور است؟ ابوتراب سیرجانی را می گویم بسیار انسان شریفی بود و به من بسیار کمک کرد ، خان زند با تاسّف سری تکان داد و گفت ایرج می گفت چند روزی قبل از آنکه او ایشان را بیابد ماری سمّی نیشش زده و به همین دلیل از دنیا رفته است و ایرج مجبور شده همسر و فرزندش را نیز چون سرپرستی نداشته اند با خود بیاورد اکنون همسر ابوتراب سیرجانی نزد خورشید است ، فارست گفت ایرج چرا با شما نیامد؟ لطفعلی خان گفت او را در شیراز گذاشتم تا مراقب اوضاع باشد هر چند که زیر بار نمی رفت امّا سرانجام راضی اش کردم که بماند ، فارست گفت جوان لجوجی است حتم دارم بسیار از اینکه بازهم از شما جدا شده مکدّر گردیده است ، خان زند گفت همینطور است بسیار بیتابی می کرد خدا تو و او را از من نگیرد ، حکیم ایتان نمی خواهی از نسرین حالی بپرسی؟ فارست گفت ایشان چطور هستند؟ خان زند خنده ایی کرد و گفت همینقدر به تو بگویم که اگر دستش به تو برسد پوست سرت را خواهد کند آخر مرد چرا در این مدّت نامه ایی برای او ننوشته ایی؟ لطفعلی خان خواست به صحبتش ادامه دهد امّا درد امانش نداد و از ته دل ناله سر داد ، فارست او را در آغوش گرفت و گفت خان چیزی نیست تحمّل کنید انشاالله بزودی بهبود پیدا خواهید کرد ولی خان زند که درد امانش را بریده بود گفت خیر حکیم ایتان من گمان نمی کنم که از این درد رهایی و نجاتی بجز مرگ برای من باشد مگر خودت نگفتی که کاری از تو برای معالجه من ساخته نیست؟ فارست با اندوه گفت خان من یک تازه مسلمانم و این گونه چیزها را هم از خود شما آموخته ام مگر خود شما بارها به من نگفته ائید که خداوند عالم قادر است هر دردی را شفا دهد؟ خود می گوئید و خود به آنچه که گفته ائید اعتقاد ندارید؟ خان زند با صدایی لرزان گفت بله من گفتم ولی تو گویی که خداوند نمی خواهد که من شفا پیدا کنم که اگر می خواست اکنون به این حال نبودم ، فارست آهسته سر خان زند را بر روی بالش قرار داد و به سراغ کیف داروهایش رفت و از داخلش آخرین آمپول مسکنی را که از زمان آغاز سفرش برایش باقی مانده بود بیرون آورد و برای تزریق به خان زند آماده نمود و به او تزریق کرد ، لطفعلی خان گفت هنوز از آن سوزن های جادویی برایت باقی مانده است؟ فارست گفت این آخرینش بود ایکاش بیشتر با خودم آورده بودم ، خان زند گفت چه سود؟ چاهی که از خودش آب نداشته باشد سرانجام روزی خواهد خشکید تو اگر یک خروار دارو هم با خودت آورده بودی دیری نمی گذشت که تهش در می آمد پس خود را ملامت نکن ، فارست گفت خان سعی کنید قدری بخوابید تا ببینیم خدا چه خواهد خواست ، داروی مسکن کم کم اثر کرد و خان زند که دردش بطور موقت تسکین پیدا کرده بود بخواب رفت و فارست لحافی به رویش کشید و خود چون کودکی تازه یتیم شده زانوانش را در بغل گرفت و به آرامی شروع به گریستن کرد و در دل با خود گفت آخر از این همه سعی و زحمت چه سود؟ من آمدم تا با کمک این جوان سرنوشت دنیا را عوض کنم ولی اکنون او به چه روزی افتاده است هیچ معلوم نیست چه مدّت دیگر زنده می ماند آخر این چه دردی بود که به جانش افتاد؟ حتم دارم که اگر هم اکنون من و او در زمان خودم بودیم یک پزشک به راحتی او را مداوا می کرد امّا من که تمام عمرم را صرف آموختن فیزیک کرده ام چه کاری برای او می توانم انجام دهم؟ با این سپاه و آن مردک مخنّث چه کنم؟ خداندا عاجزانه به درگاهت دعا می کنم که یا این جوان را شفا بده و یا آنقدر به او و من مهلت بده تا بتوانیم لااقل کار همین یک جانی را بسازیم دیگران پیشکش ، فارست مستاصل بود که چه کند آیا خودش می توانست فرماندهی سپاه خان زند را بر عهده بگیرد و به سوی طهران حرکت کند؟ آمّا نه قطعا" چنین کاری از او ساخته نبود محال بود که سپاهیان خان زند آنطور که از او اطاعت می کردند فارست را به عنوان فرمانده شان قبول کرده و سر در راه فرمانش گذارند ، فارست در این افکار بود که اسفندیار آمد و با صدای بلند گفت جناب حکیم تشریف دارید؟ فارست از خیمه بیرون آمد و گفت آرام صحبت کن خان در حال استراحت است چه می خواهی بگویی؟ اسفندیار وحشتزده گفت جناب حکیم تمامی لوازمی که شما برای ساخت سلاح جدیدتان ساخته بودید نابود شده اند ، فارست با عصبانیت گفت چه می گویی مردک؟ چطور چنین اتفاقی افتاده است؟ اسفندیار گفت گروهی از سربازان با چماق همه آنها را شکسته اند ، فارست گفت آنها را به نزد من بیاور ، اسفندیار گفت اتفاقا" یکی از ایشان را به اینجا آورده ام همین است و سپس سربازی را به نزد فارست آورد ، فارست گریبانش را گرفت و گفت دیوانه تو به چه جراتی چنین کاری کرده ایی؟ سرباز تعظیم کوچکی کرد و گفت جناب حکیم دستور خود خان بود که چنین کنیم ایشان به توسط قاصدی به من خبر داده بودند که تمامی ابزارآلات مربوط به سلاح شما را نابود کنیم اینهم دستخطشان است ، فارست تکّه ایی پوست را از دست آن سرباز گرفت و دید که بله خان زند خود شخصا" دستور نابودی وسائل را داده است ، فارست اسفندیار و آن سرباز را مرخص کرد و به داخل خیمه بازگشت ، لطفعلی خان در خواب بود و فارست ساعتی به انتظار نشست تا خان زند بیدار شود ، بعد از بیداری خان زند گفت دستت درد نکند حکیم ایتان خواب خوبی کردم مدّتها بود که این درد اجازه نمی داد قدری بخوابم و سپس نگاهی به صورت افسرده فارست کرد و ادامه داد حکیم ایتان تو را چه شده؟ برای چه زانوی غم در بغل گرفته ایی؟ فارست گفت خان گاهی شوخی هایی می کنید که بسیار من را آزرده می کند و این هم یکی از همان موارد است یعنی شما نمی دانید که با من چکار کرده ائید؟ خان زند در جای خود حرکتی کرد و گفت بس کن حکیم ایتان این من هستم که باید از تو دلخور باشم بعد تو دست پیش گرفته ایی که پس نیفتی؟ فارست گفت این که گفتید معنی اش چه بود؟ خان زند گفت یک ضرب المثل است و معنی اش این است که قصد داری قبل از اینکه بدهکار من باشی خودت را طلبکار کنی یعنی اینکه می خواهی قبل از اینکه من از تو شکایت کنم تو از من شاکی باشی یعنی اینکه می خواستی آبروی من را به باد دهی یعنی اینکه اگر دوست من نبودی و اینقدر من به تو علاقه نداشتم اکنون معلوم نبود که چه تصمیمی می بایست درباره تو بگیرم یعنی اینکه به من توضیح بده این چه سلاح جهنمی بوده که قصد ساختنش را داشتی؟ فارست خان زند را در حال عادی نمی دید و این به آن معنی بود که بایستی بسیار در بکار گرفتن کلمات محتاط باشد لذا با لحنی آرام گفت خان ما قادر نبودیم و نخواهیم بود که با روش های عادی بر خان قاجار پیروز شویم لذا من به این فکر افتادم که آن سلاح را بسازم ، خان زند گفت مگر تو همان ایتان فارستی نیستی که وقتی من در کرمان بخاطر اینکه از آن چیزی که تو به آن می گفتی اسپری فلفل و با خودت سوغات آورده بودی برای مجازات ابراهیم خان استفاده کردم بر من ایراد گرفتی و کلّی من را نصیحت کردی؟ حالا خودت می خواهی آن را یا چیزی شبیه آن را بر روی مردم یک شهر آزمایش کنی؟ این است رسم جوانمردی؟ این است تمدّنی که روزی از آن در بوشهر برای من صحبت می کردی و خودتان را دارای فرهنگ و ملّت ایران را بی فرهنگ می خواندی؟ شرم نکردی از انسانیّت وقتی که تصمیم به ساخت چنین چیزی گرفتی؟ فارست گفت شرم من از این بود که با این قوای قلیل به آن جانی حمله کنیم و در نهایت چیزی جز شکست نصیبمان نشود ، لطفعلی خان گفت بارک الله بارک الله شوهر خواهر عزیز من دیگر از چه چیز واهمه داری؟ گوش کن حکیم ایتان من نمی دانم در زمان تو جنگها چگونه بوده اند و علاقه ایی هم ندارم که بدانم زیرا حدس می زنم تنها چیزی که در آن به اصطلاح جنگها مد نظر بازهم مثلا" جنگاوران قرار نمی گرفته آئین جوانمردی بوده است امّا در جنگهایی که در این زمان انجام می شود هنوز ریشه این درخت نخشکیده و غیرت و همیّت سربازان است که تعین می کند کدام طرف برنده است و کدام طرف مغلوب عرصه کارزار و هیچ نیازی هم به استفاده از چنین ابزار کثیفی نیست و سپس شمشیرش را از نیام خارج کرد و به سوی فارست گرفت و گفت این است حکیم وسیله ایی که باید به حیات خان قاجار پایان دهد ، روشن شد؟ و فارست با اشاره سر اظهار کرد که قبول دارد ، خان زند دوباره شمشیر را در غلاف کرد و گفت غروب شده و وقت نماز است برخیز که از هر کاری واجبتر است ، سپس خان زند برخاست و آماده ادای نماز گردید و فارست نیز به تاسی چنین کرد ، بعد از نماز فارست گفت خان گرسنه نیستی؟ خان زند گفت فعلا" که درد ندارم بگو چیزی بیاورند تا بخوریم و فارست خدمتگذار خیمه را بدنبال شام فرستاد ، خان زند گفت من در عجبم تو چطور سعی نمی کنی که چیزی مثل همین دارو که از قرار بطور موقّت درد من را تسکین داده بسازی؟ فارست گفت خان همیشه نابود کردن آسان بوده و ساختن دشوار درد دادن راحت بوده و درمان کردن سخت این نیز مشمول همین قاعده است من با قدری فکر توانستم آن سلاح را طراحی کنم ولی از همین لحظه تا پایان عمرم نیز که تلاش کنم نخواهم توانست دارویی را بسازم زیرا که تحصیلاتی در این باره نداشته ام ، لطفعلی خان گفت ببینم حکیم ایتان آیا در زمینه ساخت سلاح آنهم از چنین نوعی تحصیلات داشته ایی؟ فارست گفت خیر ، خان زند گفت تو در هیچ یک از این دو کار تحصیلاتی نداشته ایی امّا برای ساخت سلاح دچار مشکل نبودی ولی اگر بخواهی دارویی بسازی هشتت گرو نهت می شود؟ فارست گفت این یعنی چه؟ خان زند گفت هیچ فراموش کن فی الحال حوصله آموزش زبان فارسی و کنایات آن را به تو ندارم ، حکیم ایتان مدّتی است که احساس می کنم وقت چندانی برای ما باقی نمانده تا از مصاحبت هم لذّت ببریم گویی یکی از ما دیگری را ترک خواهد کرد این یک توهم نیست من براستی چنین احساسی دارم نمی دانم عامل این جدایی مرگ است یا سفر ولی هر چه که هست بی شک چنین خواهد شد ، در راه شیراز به اینجا شبی بعد از اطراق پیری روشن ضمیر را دیدم آن شب خواب به چشمانم نمی آمد ولی برخلاف من همه سپاه خواب آلوده بودند و من به یکباره متوجه شدم که همه افراد به خواب رفته اند و تنها من بیدار هستم ، مردی کهنسال به بستر من نزدیک شد ولی به هیچوجه احساس خطری از جانب او نکردم ، به او گفتم با من چکار دارد؟ او گفت دوست من است و قصد صحبت دارد و من نیز به او تعارف کردم که بنشیند و پیرمرد نیز نشست دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت لطفعلی به کجا می روی؟ به او گفتم به جایی که سرنوشت من را ببرد ، او گفت بخشی از سرنوشتت به دست خودت ساخته می شود طهران نیز بخشی از سزنوشت توست می دانستی که مزارت نیز در همانجا خواهد بود؟ به او گفتم دوستی دارم که به من گفته قرار بوده مزارم در طهران باشد امّا شاید اکنون که بسیاری از اتفاقاتی که قرار بوده رخ دهد تغییر کرده شاید محل مزار من نیز تغییر کرده باشد ، پیرمرد گفت بله سرنوشت بسیاری از مردم تغییر کرده است و بسیاری از ایشان که قرار بوده اکنون روحشان در جهان دیگر باشد اکنون زنده اند و بسیاری که قرار بوده زنده باشند اکنون دیگر نیستند و علّت همه این وقایع نیز سفر آن دوست تو بوده است ، از او پرسیدم اکنون چه خواهد شد؟ پیرمرد گفت هر چه که قرار است بشود می شود توضیحش در این زمانی که من می خواهم با تو صحبت کند نمی گنجد امّا همینقدر بدان که مسیر تاریخ عوض شده و آن دوستت اگر هم اکنون به زمان خودش بازگردد دیگر جهان را آنگونه که بوده نخواهد دید مگر بخشی کوچک را مثلا" مزار تو در صحن مزار همان ساداتی خواهد بود که در طهران است سید زید را می گویم ، به او گفتم دوستم به من گفته که اگر به این سفر نمی آمده من در بم به دست سربازان خان قاجار اسیر می شدم و سرانجام در طهران اعدام شده و در صحن مزار همین شخص که گفتی بخاک سپرده می شدم ، پیرمرد گفت دوستت راست گفته ولی اکنون دیگر تو به عنوان یک اسیر در آنجا دفن نخواهی شد بلکه در موقع مرگ عنوان شاه ایران را خواهی داشت و در کمال عزّت و احترام بخاک سپرده خواهی شد ، از او پرسیدم آیا در وقت مرگ دینم سالم خواهد بود؟ پیرمرد گفت هر بنده ایی اشتباهات و گناهانی دارد ولی در پاسخ به تو باید بگویم بله انشاالله تو آمرزیده خواهی شد ،

برچسب: 740 area code,747,747 area code,740,74 auto,74,747,8,74 fahrenheit to celsius,747,400,74 inches in feet, نویسنده: محمد عباسیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی