
راه با هم همسفر شویم تا شاید شود آنچه که باید میشد آمّا نشد ، نابود شود دنائتی که چون مار بر گرد گلوی این مردمان بینوا پیچیده است ، برکنده شود ریشه درخت ملعونی که آب از چشمه شیطان می خورد و باز بروید شاخه گل معطری که مولایم علی کاشت ولی نابودش کردند آن حرامزاده مردمان، فارست گفت خان حال شما خوب است؟ من گمان می برم که نیاز به استراحت دارید رنگ شما برافروخته شده ، لطفعلی خان گفت چه می گویی حکیم ایتان؟ من که بیمار نیستم نمی دانم چه شد که باز هم بیاد مظلومیّت آقایم علی و اولادش افتادم ، ببین حرف از کجا به کجا رفت تو داشتی از خواهر من گله و شکایت می کردی آخرش ...
ادامه مطلب